125
گفتی که گزیده ای تو بر ما هرگز نبدست این مفرما
حاجت بنگر مگیر حجت بر نقد بزن مگو که فردا
بگذار مرا که خوش بخسپم در سایه ات ای درخت خرما
ای عشق تو در دلم سرشته چون قند و شکر درون حلوا
وی صورت تو درون چشمم مانند گهر میان دریا
داری سر ما سری بجنبان تو نیز بگو زهی تماشا
آن وعده که کرده ای مرا دوش کو زهره که تا کنم تقاضا
گر دست نمی رسد به خورشید از دور همی کنم تمنا
خورشید و هزار همچو خورشید در حسرت تست ای معلا
126
گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نیند لایق آن را
پیشت به فسون و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را
ایشان چو ز خویش پرغمانند چون دور کنند ز تو غمان را
جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را
یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را
تا دیدن دوست در خیالش می دار تو در سجود جان را
پیشش چو چراغپایه می ایست چون فرصت هاست مر مهان را
وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را
چون گشت گذار از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را
جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونت زان پس نخری تو داستان را
نظاره نقد حال خویشی نظاره درونست راستان را
این حال بدایت طریقست با گم شدگان دهم نشان را
چون صد منزل از این گذشتند این چون گویم مران کسان را
مقصود از این بگو و رستی یعنی که چراغ آسمان را
مخدومم شمس حق و دین را کوهست پناه انس و جان را
تبریز از او چو آسمان شد دل گم مکناد نردبان را
127
کو مطرب عشق چست دانا کز عشق زند نه از تقاضا
مردم به امید و این ندیدم در گور شدم بدین تمنا
ای یار عزیز اگر تو دیدی طوبی لک یا حبیب طوبی
ور پنهانست او خضروار تنها به کناره های دریا
ای باد سلام ما بدو بر کاندر دل ما از اوست غوغا
دانم که سلام های سوزان آرد به حبیب عاشقان را
عشقیست دوار چرخ نه از آب عشقیست مسیر ماه نه از پا
در ذکر به گردش اندرآید با آب دو دیده چرخ جان ها
ذکرست کمند وصل محبوب خاموش که جوش کرد سودا
برچسب:
نویسنده: behzad
تاريخ: دوشنبه
30 ارديبهشت
1392 ساعت: 15:13